تبلیغات
حــــالـــشــــو بـــبــــر - پیرزنها را دست کم نگیرید!!!
 
حــــالـــشــــو بـــبــــر
زنــدگــی هــیــچ مــیــانــبــری نــدارد! فـقـط بـا تـلاش بـایـد بـه هدفـمـون بــرسیم
                                                        
درباره وبلاگ

ترجیحاً توضیحی در رابطه با این وبلاگ نمیدم! امیدوارم که با مشاهده مطالب این وبلاگ ، عقیده خودتونو در بخش نظرات مربوطه مطرح کنید تا با کمک شما عزیزان به کاستیها پایان بدیم!
«مـــتـشــکــّـرم»

«حــتــمــاً مــوضـوعـاتـو بـبـیـنـیـد»

مدیر وبلاگ : وحـیــد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

یک روز خانم مسنّی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند.

 

و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.

 

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند.

 

تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی داستان این پول زیاد چیست؟ آیا به تازگی به شما ارث رسیده است.

 

زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که شرط بندی است، پس انداز کرده ام.

 

پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که فردا شما شُرت قرمز میپوشید!

برای خواندن بقیه متن ؛ به (ادامه مطلب) بروید

 

 

مدیر عامل با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول؟

 

زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است.

 

مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد. روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت.

 

پیرزن بسیار محترمانه از مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان شلوار خود را پایین بكشد.

 

مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد. بله، شرت مدیر عامل سبز راه راه بود!

 

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیرزن علت را جویا شد.

 

پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما شلوار خود را پایین بكشد!!!

Upload center

نـظــر یـادت نــره





نوع مطلب : جـوک لطیفه طنز!!!!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 23 آذر 1390 08:23 بعد از ظهر
وااااااااااااااای چه پیرزن باحالی!
قشنگ بود وحید جونی.
thanks very much
وحـیــد خواهش میکنم مریم جان
چهارشنبه 23 آذر 1390 07:26 بعد از ظهر
Dash vahid aliiiiiii bud damet garm
وحـیــد خواهش میکنم
چهارشنبه 23 آذر 1390 05:01 بعد از ظهر
ایوووووول
سه شنبه 22 آذر 1390 09:56 بعد از ظهر
عجب پیر زنی بوده حال کردم.سلام داداش گلم دیگه فصل امتحاناست دیگه باید بچسبیم به درس براهمین کم میام شرمنده بازم دستتم بابت مطالت درد نکنه دمت جیز
وحـیــد سلام مهتاب جان. چیکارا میکنی با درسهات؟ امیدوارم که همیشه موفّق باشی. هرموقع درسهات تموم شد بیا. خوشحال میشم
سه شنبه 22 آذر 1390 07:02 بعد از ظهر


خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی باحال بود.
هرکی کامل نخونه ضرر کرده!

وحـیــد عبّاس جونم حالت چطوره؟ میگم ازین تعجّبها نکن که یدفعه دیدی مادر خانمت مثل این میشه ها!!!! هه هه هه هه
سه شنبه 22 آذر 1390 07:02 بعد از ظهر
وای وحید دمت گرم خیلی باحال بود ممنون


عجب پیرزن آقایی بوده ها ایشون
وحـیــد هه هه هه هه خدا ازین پیرزنها نصیب هیچکسی نکنه!!!!
سه شنبه 22 آذر 1390 06:21 بعد از ظهر
به این میگن یه پیر زن مدرن...
دمت داش وحید
@#%$^&%&**$%#^%$&%^*)^%&$%^#$^&%^*^&*^&^^^^^^^^^^^^^^^^^%%%%%%%%%%%%%$$$$$$$$$#########@@@@@@@@@@@@@!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!$%#$%^&&&&&&&&&&&&&&&&&*********))))))))
اگه تونستی کلمه رمزو از این دربیاری؟
وحـیــد عظیم اینا چی هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
سه شنبه 22 آذر 1390 05:46 بعد از ظهر
هه هه هه خیلی باحال بود مرسی
وحـیــد خواهش میکنم آریا جان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر