تبلیغات
حــــالـــشــــو بـــبــــر - مطالب مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده
 
حــــالـــشــــو بـــبــــر
زنــدگــی هــیــچ مــیــانــبــری نــدارد! فـقـط بـا تـلاش بـایـد بـه هدفـمـون بــرسیم
                                                        
درباره وبلاگ

ترجیحاً توضیحی در رابطه با این وبلاگ نمیدم! امیدوارم که با مشاهده مطالب این وبلاگ ، عقیده خودتونو در بخش نظرات مربوطه مطرح کنید تا با کمک شما عزیزان به کاستیها پایان بدیم!
«مـــتـشــکــّـرم»

«حــتــمــاً مــوضـوعـاتـو بـبـیـنـیـد»

مدیر وبلاگ : وحـیــد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 2 اسفند 1390 :: نویسنده : وحـیــد

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و لَگَنش (باسنش) از جایش درمیرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.

به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود.

تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...

پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟

پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.

پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند.....

برای خواندن بقیه ، به (ادامه مطلب) بروید



ادامــه مــطـلــب..........Continue


نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




زن با معشوقش در بستر بود که همسرش وارد خانه شد.


زن به معشوقش گفت: "بیا اینجا و کنار دیوار بایست." بعد باعجله به بدن او روغن بچه مالید و روی آن پودر تالک پاشید، سپس گفت: از اینجا تکان نخور تا زمانی که به تو بگویم، تو باید وانمود کنی که یک مجسمه هستی.


وقتی همسر وارد اتاق شد پرسید: این چیست؟


زن پاسخ داد: اُوه این یک مجسمه است، خانم اسمیت یکی مثل این خریده بود، من از آن خوشم آمد و یکی برای خودمان خریدم.


بدون هیچ حرف اضافه ای هر دو به تخت خواب رفتند. حدود ساعت 2صبح همسر از تخت بیرون آمد، به آشپزخانه رفت و با یک ساندویچ و یک قوطی آبجو به اطاق برگشت.


بعد رو به مجسمه گفت: بیا اینها را بگیر و بخور، خود من مجبور شدم 2 روز تمام بیحرکت در خانه اسمیت بایستم در حالی که هیچ کس چیزی برای خوردن به من نداد !!!





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




تفاوت خوابیدن زن و مرد و یك نتیجه گیری واقعی!

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:"من خسته ام و دیگه دیروقته ، میرم که بخوابم " مامان بلند شد ، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد ، سپس ظرف ها را شست ، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد ، قفسه ها رامرتب کرد ، شکرپاش را پرکرد ، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پرکرد. 

 پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت. اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند. گلدان ها را آب داد، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت.

 بعد ایستاد و خمیازه ای کشید . کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت.

 بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت ، آدرس را روی آن نوشت و تمبرچسباند ؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردو را درنزدیکی کیف خودقرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد.

باباگفت: (فکرکردم، گفتی داری میری بخوابی) و مامان گفت:(درست شنیدی دارم میرم). سپس چراغ حیاط راروشن کرد و درها را بست.

پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد، چراغ ها راخاموش کرد، لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را درسبد انداخت، با یکی از بچه ها که هنوز بیداربود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد، ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته شده در ماشین لباسشویی را پهن کرد، جاکفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد ، اضافه کرد. سپس به دعا و نیایش نشست.

درهمان موقع بابا تلویزیون را خاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: (من میرم بخوابم) و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کار را انجام داد!

نتیجه گیری:

۱- مردها همیشه كارهایشان را درست و به موقع انجام میدهند و وقتی تلویزیون نگاه می كنند قبلا كارهای دیگرشان را انجام داده اند. ولی زنها بسیار بی برنامه و نامرتب هستند. در صورتیكه كلی كار نكرده دارند نشسته اند و تلویزیون نگاه میكنند!!!

۲-  مردها بسیار راستگو هستند. ولی زنها دورغگو هستند و بجای اینكه بگویند من می روم كارهای نكرده ام را انجام بدهم الكی میگویند من میروم بخوابم!!!!

Upload center

نــظــــر یـادت نــره





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 وقتی میخوایم از كسی تعریف كنیم بهش فحش میدیم. مثلا:

 عجب نقاشیه بیشرف!!!

 چه دست فرمونی داره عوضی!!!

 چقدر خوب میخونه بی پدر مادر!!!

 چه گیتاری میزنه ناکس!!!

 استاده كامپیوتره بی ناموس!!!

 عجب گلی زد حرومزاده!!!

 

اما وقتی میخوایم فحش بدیم تعریف میكنیم. مثلاً:

 برو شازده...!!!

 چی میگی مهندس ...؟!!

 بابا نابغه....!!!

 آخه آدم حسابی...!!!

 خیلی دكتری...!!!

 ببین خیلی باحالی...!!!

 خیلی با شعوری واقعا!!!

 

بچّه ها تا جوان هستید باید سعی کنید روحیات و اخلاقیات خودتونو اصلاح کنید...

در غیر اینصورت تا ابد فلان خصوصیّت بد ، همراهتون خواهد بود...

شخصیّت آدمها با (پررو بازی) و (بی ادبی) و غیره بدست نمیاد...

چرا نباید بهترین باشیم؟ چرا خودمون الگوی دیگران نباشیم؟





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.

بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسره یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت  "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.

ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت!!

نتیجه اخلاقی این ماجرا :  پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!!





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




روباه: میدونی ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.

شیر : اوه. من میتونم به راحتی برات درستش کنم.

روباه : اوه. ولی پنجه‌های بزرگ تو فقط اونو خرابتر می‌کنه. شیر : اوه. نه. بده برات تعمیرش می‌کنم. روباه : مسخره است. هر احمقی میدونه که یک شیر تنبل با چنگال‌های بزرگ نمیتونه یه ساعت مچی پیچیده رو تعمیر کنه.

شیر : البته که میتونم. اونو بده تا برات تعمیرش کنم. شیر داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتی با ساعتی که به خوبی کار می‌کرد بازگشت.

روباه شگفت زده شد و شیر دوباره زیر آفتاب دراز کشید و رضایتمندانه به خود میبالید.

بعد از مدت کمی گرگی رسید و به شیر لمیده در زیر آفتاب نگاهی کرد. گرگ : میتونم امشب بیام و با تو تلویزیون نگاه کنم؟ چون تلویزیونم خرابه.

شیر : اوه. من می‌تونم به راحتی برات درستش کنم. گرگ : از من توقع نداری که این چرند رو باور کنم. امکان نداره که یک شیر تنبل با چنگال‌های بزرگ بتونه یک تلویزیون پیچیده رو درست کنه.

شیر : مهم نیست. میخواهی امتحان کنی؟ شیر داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتی با تلویزیون تعمیر شده برگشت. گرگ شگفت زده و با خوشحالی دور شد.

حال ببینیم در لانه شیر چه خبره؟

در یک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسیار پیچیده بوسیله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف دیگر شیر بزرگ مفتخرانه لمیده است.

نتیجه : اگر میخواهید بدانید چرا یک مدیر مشهور است به کار زیردستانش توجه کنید. اگر میخواهید مدیر موفق و مؤثری باشید از هوشمندی و ارتقاء کارکنانتان نهراسید بلکه به آنها فرصت رشد بدهید. این مسأله چیزی از توانمندیهای شما نمیکاهد.

«به قول بیل گیتس؛ مدیران موفّق افراد باهوش‌تر از خود را استخدام میکنند»





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چند وقت پیش یه آقایی برای یه کاری چند باری به دفتر مراجعه کرد . شخص محترم و خوش برخوردی بود . یه روز ازم پرسید : آقای…. تو ازدواج کردی ؟

وقتی جواب منفی شنید دلیلش رو پرسید، گفتم : درس و کار!

اونم با ناراحتی جواب داد: آره! الان همه جوونا همینطوری شدن یکیش همین دختر من که تا حالا کلی خواستگار داشته اما همش درس رو بهونه کرده!

بعد بهم گفت : حالا اگه بخوای خودم میتونم برات آستین بالا بزنم! پیش خودم فکرکردم حتما از من بخاطر رفتارم خوشش اومده و ازم بخواد که بیام خواستگاری دخترش!

گفتم : اتفاقا اگه شخصی باشه که با هم تفاهم داشته باشیم و خودش هم برای ازدواج با من راضی باشه حرفی ندارم!

پرسید : ملاک تو برای ازدواج چیه؟ منم خواستم یکم خوش شیرینی کنم گفتم : وا… ملاک خاصی نیست هر چی شما صلاح بدونین!!!

ایشون هم گفـت: همینه دیگه! مشکل تو همینه که ازدواج رو به مسخره گرفتی و فکر میکنی که همه ملت الّاف تو هستن تا یکی دخترش رو بیاره دو دستی تحویل تو بده! وگرنه اگه الان کور و کر و علیل هم که بودی ازدواج کرده بودی!!!





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟…

پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (۳).

او نا امید شده بود. او فکر کرد “شاید بچه خوب گوش نکرده است” تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می‌تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

پسر که در قیافه معلمش نومیدی می‌دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند.

برای همین با تامل پاسخ داد “۴″….. نومیدی در صورت معلم باقی ماند.

به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی‌تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم‌های برق‌زده پرسید:

اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟

معلم خوشحال بنظر می‌رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد “۳؟

حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد “۴″!!!

خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد:

 “برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم”

توجّه داشته باشید که اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




خیلی چاق بود.

پای تخته که میرفت ، کلاس پر می شد از نجوا.

تخته را که پاک میکرد بچّه ها ریسه میرفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند میزد.

آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود. یکی گفت :

«خانم اجازه!؟ گلابی بازم دیر کرده.......!»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.

 

معلم برگشت. چشمانش پر از اشک بود. آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند. لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچکسی پُر نکرد….......





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

 

* روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

 

* هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود.

وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

 

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت......

 

«تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم»





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

 

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد….....

 

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

 

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد….

 

در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

 

- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.

چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.

 

پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

 

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم.

- آها، میدونستم که با خدا نسبتی دارید...........!!!





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست

مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید

پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم  حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است

مردک با حالت منفعل  دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد

بعد کشیش از او پرسید  تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

مردک گفت من روماتیسم ندارم

اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است.........

پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید و جواب آنرا میدانید!!!





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پدر! مادر! من سگ میخوام! مدت هاست که فقط یک چیز می خواهم! یک سگ!اما همه با خواسته من مخالفند!

مادر تو گفتی نه! گفتی سگ نجس است. نمی دانم چطور به خود اجازه دادید که سگ، آفریده خدا را نجس بنامید.

مادر اگر من غذایی که تو با زحمت و مشقت فراوان پخته ایی را تهوع آور بخوانم چه احساسی خواهی داشت؟

مادر تو گفتی جایی که سگ پای گذارد نماز نمی توان خواند! اما مادرم جایی که ما نماز می خوانیم، دروغ هم میگوییم، دل هم میشکنیم، غیبت هم می کنیم و هزار و یک کار دیگر ...

آیا جایی که دروغ می گویی می شود نماز خواند؟

پدر، تو می گویی که سگ قابل اطمینان نیست، وحشی است و هر لحظه امکان دارد به ما حمله کند!  اما پدر، کدام یک از ما قابل طمینان هستیم؟

پدرم سگ ها تنها سلاحشان دندانشان است اما ما چه؟ به همه چیز مجهزیم. دروغ، حیله، زجر، چاقو، اسلحه، ظلم، فساد، غیبت مگر اینها خطرناک تر نیستند؟

پدرم اگر به سگ فقط یک بار محبت کنیم و فقط یک بار به سگ غذا بدهیم تا مدت ها و شاید تا پایان عمرش به ما وفادار خواهد بود.

ولی پدرم انسان های زیادی میشناسم که سالها با هم رفاقت دارند، نان و نمک یکدیگر را می خورند و ناگهان سر پول! مقام! شهرت! و.. به جان هم می افتند. چاقو به جسم و به روح هم فرو می کنند!

پدرم من ترجیح می دهم یک سگ مرا گاز بگیرد تا اینکه دوست چندین ساله ام چاقو به قلب وجسمم فرو کند!

مادرم تو میگوئی سگ کثیف است اما مگر ..................

 برای خواندن بقیه ، به (ادامه مطلب) بروید



ادامــه مــطـلــب..........


نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




 عتیقه‌فروشی، در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد.

 دید کاسه‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد.

داستان آموزنده - بارساپروکسی - BARCAPROXY.MIHANBLOG

 دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد…

 لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری!  آیا حاضری آن را به من بفروشی؟

 رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یک درهم.

 رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.

 عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت:

 عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی.

 رعیت گفت: امکان ندارد! من با این کاسه تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. کاسه ام فروشی نیست!!!!





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها : مطلب داستان آموزنده عتیقه فروش، طنز، سرگرمی، داستانک، داستان جدید، داستان کوتاه، داستانهای آموزنده،
لینک های مرتبط :




 در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت: در را شکستی! بیا تو .........

 

 در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید:

 

 آقای دکتر! مادرم!  و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد: التماس میکنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است.

 دکتر گفت:

 باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . دختر گفت:

 

 ولی دکتر ، من نمیتوانم. اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.

 

 دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود.


 دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

 دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد.

 

 او تمام شب از آن زن مراقبت  کرد، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد.

 

 زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.

 

 دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی. اگر او نبود حتما میمردی!

 

 مادر با تعجب گفت: ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته!

 

 و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دخترک بود.

 

 یک فرشته کوچک و زیبا.........





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها : داستان آموزنده، داستانک جدید، آموزنده، غمناک، داستان زیبا، داستانک زیبا غمگین عاشقانه آموزنده،
لینک های مرتبط :




«سه نصیحت فوق العاده آموزنده و زیبا از (استیون جابز) مدیر نابغه شرکت اَپل»

barcaproxy.mihanblog.com  بارساپروکسی - استیو جابز

۱- من دانشگاه را رها کردم ولی چرا رها کردم شروعش بر میگردد به قبل از تولدم.

 مادر واقعی من قصد داشت مرا به خانواده ای دیگر بدهد تا بزرگ کنند و میخواست آن زوج حتما دانشگاه رفته باشند پس با یک وکیل و همسرش توافق کرده بود که مرا به آنها بسپارد ولی مدتی بعد از تولدم دریافت پدرخوانده من دبیرستان را هم تمام نکرده است و مادرخوانده من دانشگاه را.

 ابتدا او از دادن من به آنها سرباز زد ولی بعد وقتی آنها به او قول دادند حتما مرا به دانشگاه خواهند فرستاد قبول کرد که مرا به آنها بسپارد. ۱۷ سال بعد من به دانشگاه رفتم. پدر و مادرم پول کم خرج میکردند که بتوانند خرج تحصیل مرا بدهند.

 بعد از ۶ ماه دیدم این کار ارزشش را ندارد من نه برای آینده ام برنامه ای داشتم و نه می دانستم دانشگاه چطور می تواند به من در این مورد کمک کند .دانشگاه را رها کردم. تصمیم ترسناکی بود در آن زمان ولی وقتی به گذشته نگاه میکنم یکی از بهترین تصمیم های زندگیم بود.

 حالا میتوانستم کلاسهایی که دوست نداشتم را نروم و به کلاسهایی که دوست داشتم بروم. خوابگاه نداشتم و کف اتاق دوستم میخوابیدم. بطریهای کولا را بر می گرداندم تا با ۵ سنت های آنها غذا بخرم .شبهای یکشنبه ۷ مایل پیاده میرفتم تا کلیسا تا یک وعده غذای خوب بخورم.

دنبال کردن کنجکاوی و الهاماتم برایم بسیار با ارزش بود . یک مثال میزنم . وقتی دانشگاه را رها کردم به کلاس خطاطی رفتم و با اصولش آشنا شدم. در آن زمان اصلا به فکر کاربرد عملی این اصول نبودم ولی ده سال بعد وقتی داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی میکردیم همه اینها به یادم آمد و آنها را در طراحی مک بکار بردم.

 شما باید به یک چیزی اعتماد داشته باشید: خدا ، سرنوشت ، زندگی ، کارما و .... چون این به شما اطمینان میدهد که دنباله روی دل خود باشید حتی وقتی جاده ناهموار شده است.

برای خواندن بقیه ، به (ادامه مطلب) بروید



ادامــه مــطـلــب..........


نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




بر بالای تپه‌ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعهای قدیمی‌و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است.

اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن ۱۵، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می‌کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می‌برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی‌مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می‌کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

ناگفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی‌که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می‌شدند بسیار تماشایی بود!!!





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه میتوانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که میبایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.

آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته میشد.

سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران مینمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.

اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:

از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار…

او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.

بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.

پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!

آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد.

آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. امـّـا (برای خواندن ادامهء داستان ؛ به «ادامه مطلب» رجوع کنید)



ادامــه مــطـلــب.........


نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دختری در چین زندگی می کرد که با جدیت درس نمی خواند. وی اصلا نمی دانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد.

روزی از روزها ، قبل از امتحانات مدرسه ، دوست این دختر به وی خبر داد که به سوالات امتحانی دست یافته است .

در حقیقت ، دختر می توانست برای شرکت در امتحان از همین ورقه استفاده کند . دختر کلیه پاسخ های ورقه را که در دست داشت حفظ کرد. با توجه به ضعف درسی وی گمان بر این بود که او در این امتحانات از نمره ۱۰۰ فقط ۳۰ نمره خواهد گرفت. اما او موفق شد در آزمون مدرسه نمره ۹۸ بگیرد.

این مساله باعث شد که دانش آموزان دچار تردید شوند که مبادا دختر در امتحان تقلب کرده است .

با وجود این اتفاق معلم دختر را ستایش و تشویق و ابراز اطمینان کرد که وی از آن به بعد موفقیت های بیشتری به دست خواهد آورد.

دختر نیز که هیجان زده شده بود ، شروع به گریه کرد . او از سخنان معلم بی نهایت خوشحال شده بود و دریافته بود که اگر خوب درس بخواند ، افتخارات بیشتری کسب خواهد کرد.

از آن به بعد ، دختر برای آنکه ثابت کند تلقب نکرده است و برای اینکه معلمش را نا امید نکند ، با جدیت درس می خواند و از لذت درس خواندن را احساس می کرد . چند سال بعد ، او در یکی از دانشگاه های معروف پکن پذیرفته شد.

در واقع بدون آن ورقه امتحان سرنوشت دختر این گونه تغییر نمی کرد و آینده خوبی در انتظار وی نبود. اما همان اتفاق فرصتی برای دختر فراهم آورد و مسیر زندگی وی را متحول کرد. بعد از سالها ، دختر به مدرسه باز گشت و برای معلم خود حقیقت را فاش کرد.

معلم که دیگر سالمند شده بود ، گفت: عزیزم ، آن زمان می دانستم که تو تلقب کرده ای . زیرا توانایی های تو را می شناختم و می دانستم که تو نمی توانی نمره ۹۸ بگیری . اما فکر کردم که امکان دارد تو با استفاده از این فرصت بیشتر کوشش کنی. دین سبب ، تو را تشویق کردم و نسبت به تو اطمینان داشتم .

دختر با شنیدن این سخنان به گریه افتاد. وی می دانست که در لحظه کلیدی حیات وی ، معلم او را تشویق کرده و همین مساله راه زندگی وی را تغییر داده است.

در واقع ، در حیات ما اتفاقات و فرصت های زیادی رخ داده و بوجود می آید. لذا نباید به این آسانی این فرصت ها را از دست داد .....





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر bbc برای مصاحبه می رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” .

چرچیل از علاقه ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده با دیدن اسکناس گفت:

 

گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم اینجا منتظر میمانم!





نوع مطلب : مطالــب بـسیـار زیـبا و آموزنـده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...